تبلیغات
دختر غمگین و تنها








دختر غمگین و تنها

پرسید باران؟ گفتم بهار!     
پرسید بهار؟ گفتم لحظه های با تو بودن!
پرسید لحظه ؟ گفتم کوچه بن بست!
پرسید کوچه بن بست ؟ گفتم من و تو!
پرسید من و تو ؟ گفتم قصه ی ناگفته!
پرسید قصه نا گفته ؟ گفتم هزار و یک شب بودن ما!
پرسید هزارو یک شب بودن ما؟ گفتم زیر پنجره ی تنهایی من!
پرسید زیر پنجره ی تنهایی؟ گفتم اشک مهتاب وقتی نمی غلتد!
پرسید اشک مهتاب؟ گفتم شکوه التماس وقتی دست نیاز به سویت دراز می کنم!
پرسید شکوه التماس؟ گفتم شبهای تاریک یلدایی!
پرسید شبهای تاریک یلدایی؟ گفتم اشک های سرشار پنهانی!
پرسید اشکهای سرشار پنهانی؟ گفتم قلبی که از دیدار می تپد و از ندیدن یار می گرید!
پرسید قلب؟ گفتم تو!
پرسید من؟ گفتم عشق!
پرسید عشق؟ گفتم نوری که هرگز نمی میرد!
پرسید نور؟ گفتم عشق!
پرسید عشق؟ گفتم اشک!
پرسید اشک؟ گفتم عشق!
پرسید عشق؟ گفتم هاله ی دل تنگی!
پرسید هاله ی دلتنگی؟ گفتم عشق!
گریست!
پرسیدم عشق؟
گفت گریستن برای بودنهایی که باید باشند و نیستند و نبودنهایی که نباید باشند و هستند!
من گریستم ، او گریست،
کسی از دالان تنهایی چشم های منتظر غمزده مان فریاد زد…

 

عشق، عشق، عشق!


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 05:29 ب.ظ توسط نیلوفر نظرات |



به من گفت چرا؟  گفتم خانواده !!

 گفت خانواده که مانع پیشرفتت نمیشوند؟ .. میشوند؟        گفتم نه اما...

گفت اما چی ؟   میگفتم موضوع مرگه ..

گفت متاسفم ..ولی چرا  ؟؟؟

بعد گفت از خودت نمیتونی مواظبت کنی؟.......

 میگفتم اره میتونم ولی با دلهره های یک مادر چیکار کنم ؟؟

گفت اصلا میخوای بیای ؟؟ گفتم اره ..... ب

عد با خود گفتم که خانواده ام.... و گفتم نه...

ناراحت شد ... بیشتر به فکر پیشرفت من بود تا اینکه بخواد منو ببینه ویا من اونو ...

من اونو میفهمیدم اما شاید او منو...

معذرت خواستم و باز خواستم که منو ببخشه ...

شاید بخشید ولی به روی خودش نیاورد ...

و ندانست که این دل از اون روز دیگه دل نیست ....

ندانست این دل دوسش داشت وداره ...و فراموشش نکرده ...

 و شاید نفهمید که به خاطر خانوادم بود نه چیز دیگر...

 

کاش پیشم میموندی دوست من .. وکاش برمیگشتی ......... 

 برگرد و در مهربانی همچون باران باش ..  برگرد.. برگرد.


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 05:24 ب.ظ توسط نیلوفر نظرات |



عزیزم عشقم من همیشه در برابر خدای خوبم سجده شکر به جامیارم که تو رو

به من داد تو اومدی و شدی همه زندگی من عشق من خودت بارها دیدی که از

دوری تو اشک ریختم وهر وقت هم ازت دور بشم باز اشک میریزم فقط خدا میدونه

که چقدرعاشقتم خداوندا ازتو میخوام منو هیچ وقت از عزیزم جدا نکنی چون من

بدون اون مثل ماهی میمونم که تو خشکی داره جون میده خداوندا تا وقتی زنده ام

اونو واسم نگه دار بازم میگم عشقم که

دوستت دارم


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 02:30 ب.ظ توسط نیلوفر نظرات |



از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است

از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد

از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان است

از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: همپای love

از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: محبت الهیات است

از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد

از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست

از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد

از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد

از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود

از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد

از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت: عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود

از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد

واقعا عشق چیست....؟


نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 02:26 ب.ظ توسط نیلوفر نظرات |



زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمین راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.

دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.

بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 02:24 ب.ظ توسط نیلوفر نظرات |





Design By : ParsSkin.Com